دختری به نام ...

 

در این شهر بزرگ و پر دود! پر سرو صدا! دختری زندگی میکند!

 

دختری که می تواند ساعت ها به آسمان خیره شود و با ابرها حرف بزند...دختری که می تواند غم داشته باشدو به کسی نگوید ..می تواند تمام شادی اش را با همه قسمت کند.....

دختری که دوست دارد زیر پتو بخزد و ساعت ها به فکر تو باشد ......

دختری که دوست می دارد...ادم های زیادی را دوست دارد...

و زود وابسته میشود به ادمها..-همین ادمهایی که روزی میروند-

دختری که گاهی با چشمهایش حرف میزند و حتی فریاد میکشد...

دختری که گاهی حس شیطنت تمام وجودش را می گیرد...دختری که ازار رساندن را دوست ندارد...

دختری که دوستانش را بیشتر از هرکسی دوست دارد....

دختری که موزیک را با صدای بلند گوش میدهد...

دختری که غذاهای جدید،خوراکی های جدید هیجان زده اش میکند.....

دختری که اغوش مامانش براش محکمترین اغوش دنیاست.........!

دختری که دلتنگ میشود..به اندازه های تمام روزهای که زندگی کرده و زندگی خواهد کرد...دختری که دلتنگی برای تو و تمام دوست داشتنی های زندگی اش بخشی از وجودش شده....

دختری که دوست دارد بلند بلند بخندد و حتی گاهی دوست دارد بلند گریه کند اما همیشه ارام میگرید...اروم اروم..........!

دختری که گاهی پر از انرژی است و گاهی حتی نای نفس کشیدن هم ندارد...

دختری که اب را و پریدن تو یه استخر پر عمق را دوست دارد....

دختری که تنهایی در اتاقش بودن را دوست دارد...تنهای تنها! واتاق تنهایی دارد برای تمام خلوت کردن های دلش...اما تنهایی رادوست ندارد....

دختری که دوست دارد بر فراز یک کوه بلند بایستد و فریاد بزند......و دستهایش ا باز کندو سر پایینی را تند بدود..تند تند!

دختری که شعر میخواند...دختری که عاشق کتاب است...و دوست دارد کتابخانه ای بزرگ داشته باشد..خیلی بزرگ...!

دختری که دوست دارد عجیب باشد.......

دختری که کودکی اش را دوست دارد...دوست دارد برعکس از سرسره بالا برود.....بالای یک سرسره بلند بنشیند و فکر کند پر قدرت است...و سر بخورد خیلی تند!

دختری که دوست دارد روی زمین دراز بکشد و به سقف خیره شود....

دختری که دوست دارد شبی را کنار دریا صبح کند و طلوع خورشید را از ساحل ببیند......دختری که دوست دارد یک شب پر ستاره در جایی که سقف نداشته باشد بخوابد....

دختری که دوست دارد کنار تو بشیند و بستنی یخی شاتوتی بخورد.....

دختری که دوست دارد پشت نیمکت مدرسه بشیند وشیطنت کند ...دختری که میخواهد پشت پنجره بایستد و آمدن برف را تماشا کند ...دختری که هول میشود......دستهایش میلرزد.....گونه هایش سرخ میشود.....

وقلبش تند تند میزند..تند تند!دختری که شادی را دوست دارد....ورجه وورجه کردن را...رقصیدن ا..دویدن را..جیغ زدن را.....

دختری که افسرده میشود..گاهی حتی با یک نگاه،با یک جمله،با یک اشاره....وبغض میکند..

یک بغض بزرگ...چشمانش پر از اشک میشود و -گاهی- مجال میدهد به اشک ها...!

دختری که میبیند ولی حرف نمیزند....میفهمد اما به روی خود نمی اورد..بغض میکند اما گریه نمیکند!

او زندگی میکند در همین نزدیکی...در همین حوالی....و الان در اتاق تنهایی اش برای تمام تنهایی های زندگی اش مینویسد...او مینویسد همیشه و همیشه تا شاید دلش کمی ارام بگیرد...

تا شاید.....................................................................!

 

/ 0 نظر / 36 بازدید